تبليغاتX
مه سو ره - دیار سرد

مه سو ره

باد می ورزد
رقص برگها در هوا بر تنم زخمه میزند
هوا سرد است وتنم سردتر
مردم این شهر همه چیز را به راحتی باور می کنند
من رفتن تو را دیدم ولی باور نکردم
تو رفتی و من از ترس اشکهایم به بدرقه ات نیامدم
تنها نشستم و به آغاز این فصل شوم نگریستم
مردم این شهر چه چیز را جشن گرفته اند
جدایی ما را
از این شبها چه میخواهند
کوچ پرستوها بس نبود
از چه صحبت میکنم با این خاموش مردمان
همه این شهر بوی تعفن گرفته
می خواستم این جاده های سرد را تنها بگذارم
اما میعادگاه ما همینجاست
چاره ای نیست
منتظرم...............

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت1:31توسط سپهر | |