تبليغاتX
مه سو ره - خسته تر از همیشه

مه سو ره

تو را یافتم
اما کوله بارت بسته بود
گفتم من به دیدار تو آمده ام
لحظه ای درنگ کن
خسته ام
گفتی باید رفت
گفتم میدانم
اما مجالی ده تا
فال حافظی بگیریم و
شبی را سحر کنیم
گفتی باید رفت
گفتی جاده بیرون بی انتهاست
گفتم اگر پایانی نیست
این همه عجله از بر چیست
گفتی درک این بی انتهایی
تو رفتی و من  اینجا در تنهایی خود
راز بی انتهایی جاده ها را فهمیدم
و تو هنوز سرگردانی....................

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت17:15توسط سپهر | |