تبليغاتX
مه سو ره - می آیی،می دانم

مه سو ره

نگاهم کردی
لبخند زدی و گفتی می آیی و می مانی
امروز ناله های دریا مژده آمدنت را به ارمغان آورد
اما کابوسم رفتنی بدون لمست بود
به خواب آشفته ام ایمان آوردم و
در این دوراهی تنها شدم
آمدی و رفتی
و نفهمیدی میان اشکم و
نگاهت،صدایت رازیست
که من فقط نسترنها را محرم آن میدانم
اما تو باز از زخم این شک نا بجا
جاده ها ی تاریک را پیش گرفتی 
بیا و بمان
که هنوز نگاهت و لبخندهایت را می پرستم 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت7:22توسط سپهر | |