تبليغاتX
مه سو ره

مه سو ره

باد می ورزد
رقص برگها در هوا بر تنم زخمه میزند
هوا سرد است وتنم سردتر
مردم این شهر همه چیز را به راحتی باور می کنند
من رفتن تو را دیدم ولی باور نکردم
تو رفتی و من از ترس اشکهایم به بدرقه ات نیامدم
تنها نشستم و به آغاز این فصل شوم نگریستم
مردم این شهر چه چیز را جشن گرفته اند
جدایی ما را
از این شبها چه میخواهند
کوچ پرستوها بس نبود
از چه صحبت میکنم با این خاموش مردمان
همه این شهر بوی تعفن گرفته
می خواستم این جاده های سرد را تنها بگذارم
اما میعادگاه ما همینجاست
چاره ای نیست
منتظرم...............

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت1:31توسط سپهر | |

لرزش لبهایت واژهی جز خداحافظی به ارمغان نیاورده
برو
اما قبل از رفتن فرصتی ده تا در عمق نگاهت غرق شوم
هر که را میخواهی نگاه کن
فرصتی ده تا شکوه صدایت را به خاطر بسپارم
هر چه میخواهی بگو
گرمای دستانت اگر محض نوازشم نیست
به من سیلی بزن
تا بار دیگر دستانت را بروی گونه هایم احساس کنم
زندگیم با این احساسها در آمیخته
نه نرو
لحظه ای درنگ کن
در ابتدای راه مردیست منتظر
با رویای ماندن و
کابوس هجرتت
می دانی که مقصدت واهیست
لحظهای درنگ کن
مبادا راه رفته فراموشت شود
فقط لحظه ای.......................

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت17:43توسط سپهر | |

تو را یافتم
اما کوله بارت بسته بود
گفتم من به دیدار تو آمده ام
لحظه ای درنگ کن
خسته ام
گفتی باید رفت
گفتم میدانم
اما مجالی ده تا
فال حافظی بگیریم و
شبی را سحر کنیم
گفتی باید رفت
گفتی جاده بیرون بی انتهاست
گفتم اگر پایانی نیست
این همه عجله از بر چیست
گفتی درک این بی انتهایی
تو رفتی و من  اینجا در تنهایی خود
راز بی انتهایی جاده ها را فهمیدم
و تو هنوز سرگردانی....................

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت17:15توسط سپهر | |

میان این همه کوره راه رفته
امروز
که راه دریا را یافتم
نه نفسی مانده
نه زمانی
چارهای نیست
جز اینکه
نظاره گر شبحی باشم که در امتداد دریا محو میشود 
برو
برو تا شهر پشت دریاها
برو تا شهر سهراب
برو 
اما بدان
در این شهر افت زده
مردی برای سلامتیت دعا میکند 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت16:39توسط سپهر | |