تبليغاتX
مه سو ره

مه سو ره

روز اول که دیدمت
زیبایت را ستودم
انگار صدایت را هزاره هاست که می شنوم
گرمای دستانت را توشه ای پنداشتم برای شبهای سردم
و حال
امروز باد پاییزی رازی را در گوشم نجوا کرد
تو میروی
بازگشتی نیست
طنین صدایت آن آشنای دیرین نیست و
در این سرما دستانت را از من دریغ میکنی
اما من میدانم
مردم
خزان
تو
همه دروغ میگویید
تو باز میگردی 
قاصدکهای زیادی جمع کرده ام

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت17:18توسط سپهر | |