تبليغاتX
مه سو ره
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386
تولد
از تبسم خورشيد لذت نبردام و
از غروب آن شكستم
تازه به گرماي تابستان دل بسته بودم كه
اسير مكر خزان شدم
همه مردم در اين حوالي خسته اند
از نبودن
نا اميدي به اساطير شهر مژ‍‍‍ده مرگ داده
ديگر نه از غروب آفتاب و نه از مكر پاييز بيميست
دخترك روزهاييست
كه از تبسم خورسيد و ياري تابستان بخود ميلرزم
قصه كوچك ما سهل بود
كاش فرصتي بود
تا افسانه اي با خاطره گرم تو به پايان ميرسيد
تا شايد باز هم كودكي
شبي را آرام گيرد در اين
شهر دورويي

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 22:3  توسط سپهر  | 

شنبه نوزدهم اسفند 1385
بازگشت
همه جا ساكت است
خورشيد خاكستري و
باراني نيست و
دريا فراموش كرده از كجاست
مرثيه ادامه دارد
كوچه ها تاريك و
هيچ پرنده اي لحظه اي بيداد نميكند
كسي آرامش را از اين شهر ربوده است
همه چيز آماده بازگشت است
عشق تنهاست

وارث زمين برگرد
من از اين آوازهاي شوم بيم دارم
   

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:39  توسط سپهر  | 

سه شنبه هشتم اسفند 1385
نيمكت
چه گذشت بر من
من مرد يكه تاز جاده ها
اينچنين از سرما و بي انتهايي جاده ها گله ميكنم
چه كردي
كه براي هر بهاري از سكوت زمستان و شكوه مرگ روايت ميكنم
چقدر فرتوت شده ام
ستاره ها تو را محرم راز من دانستن و تو
از مكث اين شك نابجا
من مانده ام و .........
من
ديگر نه آسمان منتظر توست نه ستاره ها
تو به فرشتگان خيانت كردي
ولي من خسته هنوز بدنبال ياد نسترنها
از هر بي نشاني سراغت را ميگيرم
بانوي من
برگرد
دوستت دارم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 23:39  توسط سپهر  | 

دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
ديار سرد
باد می ورزد
رقص برگها در هوا بر تنم زخمه میزند
هوا سرد است وتنم سردتر
مردم این شهر همه چیز را به راحتی باور می کنند
من رفتن تو را دیدم ولی باور نکردم
تو رفتی و من از ترس اشکهایم به بدرقه ات نیامدم
تنها نشستم و به آغاز این فصل شوم نگریستم
مردم این شهر چه چیز را جشن گرفته اند
جدایی ما را
از این شبها چه میخواهند
کوچ پرستوها بس نبود
از چه صحبت میکنم با این خاموش مردمان
همه این شهر بوی تعفن گرفته
می خواستم این جاده های سرد را تنها بگذارم
اما میعادگاه ما همینجاست
چاره ای نیست
منتظرم...............

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:31  توسط سپهر  | 

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385

خداحافظ
لرزش لبهایت واژهی جز خداحافظی به ارمغان نیاورده
برو
اما قبل از رفتن فرصتی ده تا در عمق نگاهت غرق شوم
هر که را میخواهی نگاه کن
فرصتی ده تا شکوه صدایت را به خاطر بسپارم
هر چه میخواهی بگو
گرمای دستانت اگر محض نوازشم نیست
به من سیلی بزن
تا بار دیگر دستانت را بروی گونه هایم احساس کنم
زندگیم با این احساسها در آمیخته
نه نرو
لحظه ای درنگ کن
در ابتدای راه مردیست منتظر
با رویای ماندن و
کابوس هجرتت
می دانی که مقصدت واهیست
لحظهای درنگ کن
مبادا راه رفته فراموشت شود
فقط لحظه ای.......................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:43  توسط سپهر  | 

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
سرگردان من
تو را یافتم
اما کوله بارت بسته بود
گفتم من به دیدار تو آمده ام
لحظه ای درنگ کن
خسته ام
گفتی باید رفت
گفتم میدانم
اما مجالی ده تا
فال حافظی بگیریم و
شبی را سحر کنیم
گفتی باید رفت
گفتی جاده بیرون بی انتهاست
گفتم اگر پایانی نیست
این همه عجله از بر چیست
گفتی درک این بی انتهایی
تو رفتی و من  اینجا در تنهایی خود
راز بی انتهایی جاده ها را فهمیدم
و تو هنوز سرگردانی....................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:15  توسط سپهر  | 

یکشنبه هشتم بهمن 1385
دريا
میان این همه کوره راه رفته
امروز
که راه دریا را یافتم
نه نفسی مانده
نه زمانی
چارهای نیست
جز اینکه
نظاره گر شبحی باشم که در امتداد دریا محو میشود 
برو
برو تا شهر پشت دریاها
برو تا شهر سهراب
برو 
اما بدان
در این شهر افت زده
مردی برای سلامتیت دعا میکند 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:39  توسط سپهر  | 

چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385
تنهايم
برای رسیدن به تو
راه طولانی پیش رویم بود
پیمودم
آسمان و زمین را بهانه کردی
آنها را به جنگ فراخواندم
از من گله داشتی
خود را عوض کردم
حال میروی و من
خسته راهم
زخمی جنگ
با خود هم بیگانه ام
آسمان و زمین هم با من سر جنگ دارند
همه اینها برایم زیاد است

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:49  توسط سپهر  | 

چهارشنبه بیستم دی 1385
منتظرم
نگاهم کردی
لبخند زدی و گفتی می آیی و می مانی
امروز ناله های دریا مژده آمدنت را به ارمغان آورد
اما کابوسم رفتنی بدون لمست بود
به خواب آشفته ام ایمان آوردم و
در این دوراهی تنها شدم
آمدی و رفتی
و نفهمیدی میان اشکم و
نگاهت،صدایت رازیست
که من فقط نسترنها را محرم آن میدانم
اما تو باز از زخم این شک نا بجا
جاده ها ی تاریک را پیش گرفتی 
بیا و بمان
که هنوز نگاهت و لبخندهایت را می پرستم  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:22  توسط سپهر  | 

چهارشنبه سیزدهم دی 1385

صورتت رنگ باخت و

ناله نسترنها در فضا پیچید

دیگر نه آواز چکاوکها بگوش می رسید و

نه اثری از شمیم شب بو ها بود

همه جا پر بود از ناله موج و غرور باران

چترم را باز کردم

نبودی

مرا میان آن همه هوس بوسه تنها گذاشته بودی

همیشه باران را دوست داشتی

میدانستم عاقبت همسفرت بارانست نه ........

چترم را بستم

دیگر برای ترسیدن از مکر باران دیر بود

دل به افسانه های دروغین که نبسته ای؟

همیشه دیدگانت رو به جاده ها بود

می روی و میدانی بدنبالت می آیم

شتابان نرو

کمکم کن

دعایم کن تا بار دیگر نا امیدی قدمهایت را در این هزار راه بیابم

تو فراموشم نکن

من معجزه می آفرینم

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:19  توسط سپهر  |