
از تبسم خورشيد لذت نبردام و
از غروب آن شكستم
تازه به گرماي تابستان دل بسته بودم كه
اسير مكر خزان شدم
همه مردم در اين حوالي خسته اند
از نبودن
نا اميدي به اساطير شهر مژده مرگ داده
ديگر نه از غروب آفتاب و نه از مكر پاييز بيميست
دخترك روزهاييست
كه از تبسم خورسيد و ياري تابستان بخود ميلرزم
قصه كوچك ما سهل بود
كاش فرصتي بود
تا افسانه اي با خاطره گرم تو به پايان ميرسيد
تا شايد باز هم كودكي
شبي را آرام گيرد در اين
شهر دورويي







