تبليغاتX
مه سو ره

مه سو ره

باز در کوچه قدم میزنم
افسانه ای خبر از بازگشتت می دهد
می ترسم
تا می گریزم عطر یاس نفسم را به آتش می کشد 
خشکم میزند
به زمین می افتم
در کنارم می نشینی و .....
کوچه جوان می شود و من پیر 
زمانی با حس بودنت پرواز می کردم 
حالا از برم میروی و رمق گریه هم نیست
باید شکست را فراموش کنم
با آخرین قطرات جامم وضو می گیرم و
جامم را به زمین می کوبم
جام نمی شکند و من شکسته تر میشوم
بر میگردی
به روح شکسته ام میخندی
چه زیباست لبخندت
تنم را به گوشه ای می کشم
به دیوار تکه میزنم
باید از این کوچه بروم 
به جایی که 
هر لحظه مهربانیه نگاهت را در ذره ذره آن احساس نکنم 
نه
من به این شکست دل بسته ام
قبل از رفتن بار دیگر جامم را پر می کنم
نگاهم به دنبال سایه ات میگردد
سایه ای به آغوشت میگیرد
جامم را به سلامتیت می نوشم و
تو جوان میشوی و من می میرم
و تو هیچ وقت راز جوانیت را نمی فهمی

+نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت20:38توسط سپهر | |

از تبسم خورشيد لذت نبردام و
از غروب آن شكستم
تازه به گرماي تابستان دل بسته بودم كه
اسير مكر خزان شدم
همه مردم در اين حوالي خسته اند
از نبودن
نا اميدي به اساطير شهر مژ‍‍‍ده مرگ داده
ديگر نه از غروب آفتاب و نه از مكر پاييز بيميست
دخترك روزهاييست
كه از تبسم خورسيد و ياري تابستان بخود ميلرزم
قصه كوچك ما سهل بود
كاش فرصتي بود
تا افسانه اي با خاطره گرم تو به پايان ميرسيد
تا شايد باز هم كودكي
شبي را آرام گيرد در اين
شهر دورويي

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت22:3توسط سپهر | |

همه جا ساكت است
خورشيد خاكستري و
باراني نيست و
دريا فراموش كرده از كجاست
مرثيه ادامه دارد
كوچه ها تاريك و
هيچ پرنده اي لحظه اي بيداد نميكند
كسي آرامش را از اين شهر ربوده است
همه چيز آماده بازگشت است
عشق تنهاست

وارث زمين برگرد
من از اين آوازهاي شوم بيم دارم
 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت5:39توسط سپهر | |

چه گذشت بر من
من مرد يكه تاز جاده ها
اينچنين از سرما و بي انتهايي جاده ها گله ميكنم
چه كردي
كه براي هر بهاري از سكوت زمستان و شكوه مرگ روايت ميكنم
چقدر فرتوت شده ام
ستاره ها تو را محرم راز من دانستن و تو
از مكث اين شك نابجا
من مانده ام و .........
من
ديگر نه آسمان منتظر توست نه ستاره ها
تو به فرشتگان خيانت كردي
ولي من خسته هنوز بدنبال ياد نسترنها
از هر بي نشاني سراغت را ميگيرم
بانوي من
برگرد
دوستت دارم

+نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت23:39توسط سپهر | |

باد می ورزد
رقص برگها در هوا بر تنم زخمه میزند
هوا سرد است وتنم سردتر
مردم این شهر همه چیز را به راحتی باور می کنند
من رفتن تو را دیدم ولی باور نکردم
تو رفتی و من از ترس اشکهایم به بدرقه ات نیامدم
تنها نشستم و به آغاز این فصل شوم نگریستم
مردم این شهر چه چیز را جشن گرفته اند
جدایی ما را
از این شبها چه میخواهند
کوچ پرستوها بس نبود
از چه صحبت میکنم با این خاموش مردمان
همه این شهر بوی تعفن گرفته
می خواستم این جاده های سرد را تنها بگذارم
اما میعادگاه ما همینجاست
چاره ای نیست
منتظرم...............

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت1:31توسط سپهر | |

لرزش لبهایت واژهی جز خداحافظی به ارمغان نیاورده
برو
اما قبل از رفتن فرصتی ده تا در عمق نگاهت غرق شوم
هر که را میخواهی نگاه کن
فرصتی ده تا شکوه صدایت را به خاطر بسپارم
هر چه میخواهی بگو
گرمای دستانت اگر محض نوازشم نیست
به من سیلی بزن
تا بار دیگر دستانت را بروی گونه هایم احساس کنم
زندگیم با این احساسها در آمیخته
نه نرو
لحظه ای درنگ کن
در ابتدای راه مردیست منتظر
با رویای ماندن و
کابوس هجرتت
می دانی که مقصدت واهیست
لحظهای درنگ کن
مبادا راه رفته فراموشت شود
فقط لحظه ای.......................

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت17:43توسط سپهر | |

تو را یافتم
اما کوله بارت بسته بود
گفتم من به دیدار تو آمده ام
لحظه ای درنگ کن
خسته ام
گفتی باید رفت
گفتم میدانم
اما مجالی ده تا
فال حافظی بگیریم و
شبی را سحر کنیم
گفتی باید رفت
گفتی جاده بیرون بی انتهاست
گفتم اگر پایانی نیست
این همه عجله از بر چیست
گفتی درک این بی انتهایی
تو رفتی و من  اینجا در تنهایی خود
راز بی انتهایی جاده ها را فهمیدم
و تو هنوز سرگردانی....................

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت17:15توسط سپهر | |

میان این همه کوره راه رفته
امروز
که راه دریا را یافتم
نه نفسی مانده
نه زمانی
چارهای نیست
جز اینکه
نظاره گر شبحی باشم که در امتداد دریا محو میشود 
برو
برو تا شهر پشت دریاها
برو تا شهر سهراب
برو 
اما بدان
در این شهر افت زده
مردی برای سلامتیت دعا میکند 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت16:39توسط سپهر | |

برای رسیدن به تو
راه طولانی پیش رویم بود
پیمودم
آسمان و زمین را بهانه کردی
آنها را به جنگ فراخواندم
از من گله داشتی
خود را عوض کردم
حال میروی و من
خسته راهم
زخمی جنگ
با خود هم بیگانه ام
آسمان و زمین هم با من سر جنگ دارند
همه اینها برایم زیاد است

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت2:49توسط سپهر | |

نگاهم کردی
لبخند زدی و گفتی می آیی و می مانی
امروز ناله های دریا مژده آمدنت را به ارمغان آورد
اما کابوسم رفتنی بدون لمست بود
به خواب آشفته ام ایمان آوردم و
در این دوراهی تنها شدم
آمدی و رفتی
و نفهمیدی میان اشکم و
نگاهت،صدایت رازیست
که من فقط نسترنها را محرم آن میدانم
اما تو باز از زخم این شک نا بجا
جاده ها ی تاریک را پیش گرفتی 
بیا و بمان
که هنوز نگاهت و لبخندهایت را می پرستم 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت7:22توسط سپهر | |